مامان،شیرشیر
توبغلم بودی و طلب چیزی و می کردی که 22ماه و11روز با عشق خورده بودی و مال تو بود و قرار بود این حق به جرم بزرگ شدن و اولین استقلال تو زندگیت ازت گرفته بشه، سرتو آروم در آغوش بیقرارم گذاشتی و با چشمهای پر از سوال و تعجبت بهم خیره شدی و من ناتوان از دادن توضیح و لبریز عشق و دلتنگ تکرار لحظه های شیرینیه شیر دادنت...پسرم... از همون لحظه ی اول در بیمارستان که من و سرشار شادیه مادر شدن کردی و آغوش گرمم را پذیرفتی، بهترینهای زندگیم را به من هدیه کردی، وقتی با چشمان نیمه باز و پف کرده اولین شیرخوردنت را آغاز کردی منو دیوانه ی در آغوش کشیدنت کردی، لحظه شماری می کردم که دردم تمام بشه و دل سیر در آغوشم غرقت کنم، یاد آخرین شیر خوردنهایی که اغلب با شیطنت و بازیگوشیه خاص خودت و مک زدنهای قویت همراه بود هرگز از ذهنم پاک نمیشه... تا صبح از درد بندبند وجودم چشم برهم نذاشتم، تا صبح از دیدنت سیرنشدم، تا صبح از ترس فردا و چه شدنهایش کلافه بودم، تا صبح به خود پیچیدم، تا صبح هراس از دست دادنت را داشتم... کنارم آروم خواب بودی و من ناآروم و عاشق که نه عاشق مجنون، از وابسته ای که نه وابسته دلبسته ای، که حدود دو سال از وجودم تغذیه می کرد و حال... ابوالفضلم مامان، اندازه ی همون روز اول تازه بیشتر دوست دارم، نگران نباش مامانی، و اگر بهت شیر نمیدم واسه ی حکمت، نعمت و قدرت کسیه که خودش همه چیز و از قبل برنامه ریزی کرده، ما باید ممنون از لطفش باشیم که تا امروز اینطور عاشقانه لحظه هامون و سپری کردیمو ازش بخوام تا باز مثل همیشه کمکمون کنه که این روزها رو هم به راحتی سپری کنیم، گلم، اولین گام استقلالتو تبریک می گم، امیدوارم صبور باشی ، بوس...

اولین خوابیدن بدون شیرخوردنت...


مامان،شیرشیر
