ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مامان،شیرشیر

1392/3/27 20:07
نویسنده : ندا
274 بازدید
اشتراک گذاری

توبغلم بودی و طلب چیزی و می کردی که 22ماه و11روز با عشق خورده بودی و مال تو بود و قرار بود این حق به جرم بزرگ شدن و اولین استقلال تو زندگیت ازت گرفته بشه، سرتو آروم در آغوش بیقرارم گذاشتی و با چشمهای پر از سوال و تعجبت بهم خیره شدی و من ناتوان از دادن توضیح و لبریز عشق و دلتنگ تکرار لحظه های شیرینیه شیر دادنت...پسرم... از همون لحظه ی اول در بیمارستان که من و سرشار شادیه مادر شدن کردی و آغوش گرمم را پذیرفتی، بهترینهای زندگیم را به من هدیه کردی، وقتی با چشمان نیمه باز و پف کرده اولین شیرخوردنت را آغاز کردی منو دیوانه ی در آغوش کشیدنت کردی، لحظه شماری می کردم که دردم تمام بشه و دل سیر در آغوشم غرقت کنم، یاد آخرین شیر خوردنهایی که اغلب با شیطنت و بازیگوشیه خاص خودت و مک زدنهای قویت همراه بود هرگز از ذهنم پاک نمیشه... تا صبح از درد بندبند وجودم چشم برهم نذاشتم، تا صبح از دیدنت سیرنشدم، تا صبح از ترس فردا و چه شدنهایش کلافه بودم، تا صبح به خود پیچیدم، تا صبح هراس از دست دادنت را داشتم... کنارم آروم خواب بودی و من ناآروم و عاشق که نه عاشق مجنون، از وابسته ای که نه وابسته دلبسته ای، که حدود دو سال از وجودم تغذیه می کرد و حال... ابوالفضلم مامان، اندازه ی همون روز اول تازه بیشتر دوست دارم، نگران نباش مامانی، و اگر بهت شیر نمیدم واسه ی حکمت، نعمت و قدرت کسیه که خودش همه چیز و از قبل برنامه ریزی کرده، ما باید ممنون از لطفش باشیم که تا امروز اینطور عاشقانه لحظه هامون و سپری کردیمو ازش بخوام تا باز مثل همیشه کمکمون کنه که این روزها رو هم به راحتی سپری کنیم، گلم، اولین گام استقلالتو تبریک می گم، امیدوارم صبور باشی ، بوس...

فدات شم

اولین خوابیدن بدون شیرخوردنت...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

نسیم-مامان آرتین
28 خرداد 92 11:33
مبارکه گل پسرم ما هم ایشالا 5شنبه قراره این پروسه سخت و شروع بکنیم


سلامت باشی
امیدوارم به راحتی سپری بشه واسه تمام کوچولوها و ماماناشون
نوشین مامان آریا
29 خرداد 92 23:18
عزیزم خوب بخوابی مامانی خیلی مراقبش باش دوران سختیه


قربونت برم چشم
راحله
30 خرداد 92 11:26
عزیزم
چه مرحله ی سختیه
امیدوارم نه خودت زیاد اذیت شی نه گل پسرت


ممنونـــــــــــــــــــــم
مریم خاله
30 خرداد 92 14:49
سلااااااااااااااااام
وای چقدر گریه دار بود
این مامان ندات هم حسابی نویسنده ست ااااااااااااااااااا
ماشاللله دیگه واقعنی داری بزرگ می شی
بووووووووووووس



خاله خیلی سخته هم واسه من هم واسه مامان
مامان آریام
31 خرداد 92 0:49
خیلی سخته...میدونم. من دوباره گریه ام گرفت از این داستان وابستگی و دلبستگی...امیدوارم این روزهایی که ممکنه برات سخت باشه، خیلی زود بگذره...به خوبی و با آرامش پسر کوچولوی مهربون


به راستی سخته
الان که دارم این جواب و میذارم خودم حسابی کلافم
سمانه مامان پارسا جون
1 تیر 92 0:54
سلام ندا جون
خدا رو شکر همسرت برگشت به خونه
حالشون بهتره؟
مرد شدن گل پسری هم مبارک


سلام عزیزم ممنونم واقعا ممنونم
مامان ارمیا و ایلمان
2 تیر 92 11:14
الهی بگردم. خیلی سخته.


واقعا سخته گلم
خاله منای عسل
7 تیر 92 12:02
خیلی سخت برات گذشت
در کنار فشارهای جسمی تحمل فشارهای روحی هم واقعا غیرقابل تحمل بود اما خدا رو شکر با توکل به خدا تونستی این مرحله رو هم بگذرونی خواهر گلم
خاله جونم نشون میده کم کمک داری مردی میشی گلم


خاله منا تو شاهد دردکشیدن مامان و ناراحتیهای مامان بودی